|
بسمه تعالی
بنام وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش گشت موجود .
بنام خدای مرام و معرفت.
خدایی که هر دفعه منه بنده نا شکر ازش چیزی رو طلب می کنم با صلاح دید خودش بهم میده بی منت.
آره خدایا شکرت ...
خدایا تو منو از این عالم نجاتم دادی
ممنونم ازت
ممنووووووووونم
من عاشقم
من از بدو تولد عاشق بودم
عاشق خالق منه مخلوق
خدایا خیلی می خوامت ...
همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم بجز تو حرف هیچکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این همل خسته من می خوام جنون بگیرم
در آغوش تو ...
می خوانمت تا اجابت کنی مرا
و هیچ ترسی نیست
آنگاه که آغوش تو امن ترین جای دنیاست
و غمی شفاف قلبم را محاصره می کند
ویکی ، دو تا ، سه تا و ... هزاران قطره اشک
در مسیری نا معلوم می غلطند
چشمهایم به دنبالت می گردند
و دستی نا مرئی
روی پلک هایم کشیده می شود
چشمهایم را که می بندم تو را پیدا می کنم
و چه احساس عجیبی هستی ...!
قلب باکره من از شوق تو آبستن می شود
و عشق چقدر زیبا زاییده می شود
و هیچ راهی نیست که به تو منتهی نشود
و تو با شکوه تر از همیشه
بر قله بلند الوهیّت تنها ایستاده ای
ای که همه هستی از توست تو خود برای که هستی ؟
و چه لبریز از آرامشی
پی نوشت :
اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشه ؟
اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
اگر میعاد نباشد رفتن چرا ؟
ای خدای بزرگ ! تو چه باشی چه نباشی من اکنون سخت به تو نیازمندم.
تنها به این نیازمندم که تو باشی ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:22  توسط صاعقه 13
|
|