تبليغاتX
سلام ای غم لحظه های جدایی
سلام ای غم لحظه های جدایی
خدای ابلیس ها... ( )

باد میوزید! از لابلای درزهای قلبت و من، آنشب آرزو داشتم ملکه ی دوزخ ِ دلت شوم! و تو تاج ِ سیاه ِ بدبختی را چه با شکوه بر سر ِ من گذاشتی!

سپاه ابلیس را به یاد دارم، وقتی که به من تعظیم کردند و من در شبی که از سپیده دمش بیزار بودم، خدای مطلق ِ سیاهی شدم!

و صدای نفس نفس هایت هنوز به گوشم میرسد!

اینجا سرد است، حتی سرد تر از قطب جنوب ِ لبهایم! و بوی خاک گهگاهی کلافه ام میکند! صدای سنگ روی سنگ که می آید فکر میکنم تو آمده ای به دیدنم اما...

چشمهایم آنشب آنقدر پر بود از تاریکی که تحمل نور را نداشت، تبخیر که شدی طناب دار گردنم را بوسید و طرح یک صندلی شکسته زیر پایم آخرین تصویری بود که نقاش بدون چشمی روی صفحه ی سپید کاغذ کشید، و دیگر مرا کسی یاد نمیکند تا دوباره شبی در کالبد فرشته ای حلول کنم و آرام آرام بسوی شب ِ لزجی شیطان بکشانمش...

پ.ن1:" بیایید با تمام (ابلیس های) خود به (خدا) یاری کنیم! شاید از این رو مارا به درستی نشناسند و با دیگران اشتباه گیرند، چه اشکالی دارد؟ خواهند گفت: (صداقت آنان همان ابلیس پیشگی آنان است و جز این نیست!) "             نیچه

پ.ن2: نداشتن ِ مطلق رو به داشتن ِ نسبی ترجیح میدم، همین طور زجر و زحمت ِ رفتن و دور شدنُ به آسایش موندن ولی منتظر بودن! اگه نذاری بری، میذاره میره... به جان ِ خودم!

پ.ن3: اولین بار که مرا بوسیدی، لبهایم سرخابی بود! غروب ِ همان روز دلم برایت تنگ شد، شب همان روز عاشقت شدم، فردای همان روز مُردم... چه کوتاه بود زندگی ِ من!

پ.ن4: میشینم یه گوشه و زُل میزنم به حجم صفحه های خونده نشده ی کتابام، به فیلمای ندیده ام، به کتاب ِ انسانی بسیار انسانی که واسه خوندنش دارم له له میزنم و فکر میکنم به وقتایی که هدر میره و هیچ غلطی هم نمی کنم! دیشب حکم بازی کردم، بردیم! و من دلم میخواست تا آخر ِ دنیا برنده میشدم!

پ.ن5: تو رو دوست دارم عجیب/ تو رو دوست دارم زیاد/ چطور پس دلت میاد؟ / منو تنهام بذاری؟/ تو رو دوست دارم ، مث لحظه ی خواب ستاره ها/ تو رو دوست دارم، مث حس غروب دوباره ها/ تو رو دوست دارم عجیب/ تو رو دوست دارم زیاد! 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:15  توسط صاعقه 13  | 
گاه و بی گاه از تو ... ( )
می نویسم ,گاه و بیگاه,از تو ...از تو که تجسم کردنت  با یک طنین آغاز شد..این نوشتار پایانی ندارد,میدانم,راهی شاهراهی,کوچه ای,خیابانی,مرا به تو میرساند در اوج ناباوری و خوش باوری...صدایم کن!بخوان نام مرا...من بیتابم,بیتاب,تو دیگر برایم خلاصه و چکیده ی کتابهای  کنکوری ام نیستی .وقتی که برایم اتمام حجت شدی در لحظه های دل شکسته گی,وقتی ناخودآگاهه تو, جواب ثانیه های بغض آلود مرا میداد,تو پاک بودی و هستی و من معجزه ی ثانیه های دل شکسته گیم را در پی این پاکی می دیدم...نگاه من منتظر بود و نگاه  تو خیره به روی انتظار..کاش زبانی گویا داشتم ,تا برایت از سالهایی میگفتم که تنها با طنین تو گذشت,سحروشام...و من آنروزها امیدو انتظار بودم ,گذشت,اینروزها  امید و انتظارم,اینبار برای این امید و انتظار بهانه های بیشتری دارم که حاضرم تا آخرین ایستگاه این انتظار بروم و بهای این بهانه ها را بدهم...چشمانت,چشمانت,بهترین بهانه های من...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:49  توسط صاعقه 13  | 
یاقوت لب لعل تو یاقوت مرا قوت ××× یاقوت نهم نام لب لعل تو یاقوت ( )
 

شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهاد ها از عشق شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم . هر چند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می گفتم : " اگر این اسارت ، عشق است ، من هیچ گاه خواهانِ عشق نیستم . "

عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند . شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت : "عزیزم تو مالِ منی!!!!!!! " .

چندین سال برایم اینگونه گذشت . در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست ؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم . تا این که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم .

از او پرسیدم : عشق چیست ؟

گفت :  عشق نیرویی است که اگر بخواهی در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی .

پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند ؟

گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از رشدِ گل به شعف در آید .

گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از معشوق را تحمل کنند !

او گفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند ، زحمتِ گل پروری برخود خرند .

اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی . هر چند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .

او به من گفت : " من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما ، ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است . "

سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .

گفتم : هر چند که پذیرش این نوع عشق سخت است ، با این حال من با تمامِ وجود آن را می پذیرم .

و او گفت : "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای ِ من بیهوده است"

و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار خوشحالم .

 

 

مترسک سرزمین عشق عقل است >>> عقل

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:8  توسط صاعقه 13  | 
نه دیدمت نه ... فقط حست کردم.....دیگه حست هم نیست ... برو !! یا حق ( )

 

 

"پایان تو"

من نخواستم غروب من واسه تو طلوع یکی دیگه باشه و بکنی از من رنگ شب رو

تو چه بی صدا می فهمی دل منم می تونست عاشق دلی دیگه باشه و نشنوی بگم هرگز نرو

یه خداحافظی گفتی و دلم حتی یه ثانیه پیش تو بند نشد

مث تو دنبال چشمای دیگه بودم ولی هر چی نگام از تو کند ، نشد

بی من آسمون به زمین نمیاد و نبینم غریبونه اشک بریزی

واسه من یکی خیلی وقته تموم شدی ولی تو دل خیلی ها هنوز عزیزی

----- 

نه اشک جلو راته نه یه لبخند تلخ - تو و ثانیه با هم میرین ، لعنت به وقت...

شستن دل از تو ، رنج فریاد - صدا تاریکی رو یاد حنجرم داد

خیره به چشمام میشی و من هر وقت دلم - میلرزه به خودم میگم بر فرض که رفت

چی کم میشه ازم ، منو بی خیالی خیلی وقته پشت سرت میگیم که پر زد که زد

شاید اینه قسمت مرد لحظه - که گوشه اتاق بکنه دردت از ذهن

آخر قصم ام شد این لباس تنم - بعد تو خماریش ، اون میبازه به باختنم

که واسه موندنش عاشقونه پا پیش گذاشتم و مث سایه علاقمو تا دید گذاشت رفت

روی خشت خشت دیوار دلم از خاطرات هر جا بری الان غم و شادیش اوضاش هست.

----- 

وقتی دوست داری بری چرا پای موندنت اصرار کنم ، این طوری بهتره تا یاد من...

نیفتی که بگی یکی بود دوسم داشت و هر جا موندی بگی کاش بودم باش و رسیدی به پایان من

تو هنوزم ساده رنگ هر آسمونی رو زمین بی دردسر میده فریبت

آخر سرم میپری یه روز ، اون وقته که میشنوی بسوز ، تنها نیستم و منو دیدن دست تو دست رقیبت

----- 

دلم خاطرات پوچ رو روی تقویم نوشت - هر چی احساس بوده شده تحمیل بهم

تو این زندگی جا موندم وقت تقسیم عشق - واسه باهم بودن نفس مرد ، تسلیم دل

اشکاتم واسه بودن شده تصویر کذب - دوس داشتن منم هست تذویر زشت

اگه حرفی ام واسه وداع هست اینه که ، دیگه نمیخوامت ، دوس داری برو

دلت میگه شرم از کار ترکم داره - توی تاریکی دلت هوس مشعل داره

کثیف تر از پول بازم تویی دختر - تو این قمار قبل اینکه بازی کنی بردم

ناراحتی تو ، ولی من اشکامو ریختم - یه نیشخند گم دردامو دید زد

یه سبز خزون دیده توی دل من شد یه رویای سبز...

----- 

یه خداحافظی گفتی و دلم حتی یه ثانیه پیش تو بند نشد

مث تو دنبال چشمای دیگه بودم ولی هر چی نگام از تو کند ، نشد

بی من آسمون به زمین نمیاد و نبینم غریبونه اشک رو گونت

منم خیلی ساده از یادم میره که یه زمانی خیلی بودم دیوونت

 

 

*****یا حق*****


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:38  توسط صاعقه 13  | 
اعتراففففففففففففففففففففففففففففففففففف ( )

اعتراف

.

.

.

 

بی سلام علیک اعتراف ...

آره اعتراف می کنم که یه زمانی زیاد از حد به مرگ فکر می کردم

اون موقع در سدد ( سدد با این س یا با این ص ) بودم که یه مقاله کره در باره مرگ بنویسم

ولی الان به لطف خدا 4 ماهه پاکم

و دیگه هر چی زور می زنم دیگه اون استعداد زمان دیووانگیم رو ندارم

نه

نه

نه

اشتباه نکنید

به خدا من معتاد نبودم ... من حتی از سیگار متنفرم

می گم پاکم آره

ولی از لحاظ تفکرات بیهوده و پوچ !؟؟؟

آره من 3 سال به خاطر یه آدم مزخرف وایسادم

بی خیال

می خام سره جمع بگم دیگه نه دبرست می شم نه گوشه گیر و نه هیچ حالت بد دیگه ای

به خدا هیچ چیز ارزش این رو نداره

هیچ چیز و هیچ کس که انسان خودشو کوچیک کنه و تمام دار و ندارش و یه آدم یا یه شیء تلقی کنه

لعنت به هر چی بی مرامه ( بشمار ... )

من به عنوان یه انسان که سه ماهه پاکه میگم به هرچی گمشده تفکره

با خدایی بهتر از نا خداییه

بیاید و مثل من نباشید

من درس عبرت نگرفتم و شدم عبرت برای دیگران

راحت تر فکر کنید

هیچ کس مسئول خواسته های ما نیست

مخصوصا از نوع روابت ( اه بکش بیرون بابا شد نصیحت )

اصلا دوست ندارم کسی رو نصیحت کنم ولی بر عکس خودم عاشق نصیحتم

اگه شخص نصیحت کننده هم یه پیر مرشد کوچه بازاری هم باشه که چه بهتر

ولی با توام ...!!!

آره تویی که فکر می کنی روزگارت از من بد تره

من خودم ختم این راهم  (آره خاکی بود خودم آسفالتش کردم )

به نقل از زرتشت : جوانان را به تحصیل و کار دعوت کنید تا از افکار بیهوده و پریشان برون آیند ...

آخرت جملست

من ایمان راسخ دارم به این جمله

 

 

 

دیگه نمی تونم از مرگ بنویسم و عاشق اعترافم و اهل ادعا نیستم

 

 

یا حق...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:55  توسط صاعقه 13  | 
پاییز تن طلایی ( )
 

پنجره را باز می کنم،

و بوی مهر همیشه کسالت زده ام می کند...

یاد روزهای بی مهری می افتم و از این همه پاییز کلافه میشوم!

چقدر در کوچه های مهر و آبان و آذر دویده ام

و برگ های بی گناه را

چند بار لگد کرده ام؟؟؟

روح کتانی های سفید پاره ی روزهای کودکی ام را احضار می کنم

تا ذهن مشوشم را

به خاطرات سالهای کودکی ام ببرد

و کوله پشتی ام

آنقدر پیر شده است

که مدام از سنگینی کتابهایم غر میزند!

چرا من دیگر مدادی برای تراشیدن ندارم؟

و کسی به من سر مشق نمی دهد!

سارا انار ندارد!

دارا انار دارد!

دلم برای تمام نداشتنهای سارا می سوخت و نداشتن انار در دستهایش

تنها بهانه ای بود که من

آنقدر بغض در گلویم گیر کند

که زنگ تفریح

نتوانم سیب سرخ کوچکم را گاز بزنم

و آنقدر از دارا بدم می آمد

که آرزو می کردم

کاش انارش را گم کند....

من آنقدر کوچک بودم آنروزها

که نمیدانستم

همیشه بعضی ها سارا بوده اند و بعضی ها دارا

و هرگز انارها اشتباه در دست کسی گذاشته نمی شود!

20 قشنگترین نمره ی کلاس ما بود

و من بعدها فهمیدم

بیرون از کلاس درس

هیچ کس این نمره را نمی گیرد

و آدمها

تمایل عجیبی دارند برای پیشروی به نقطه ی صفر!

و همه چیز چقدر فرق دارد

در فضای آن ساختمانهای چند کلاسه ی ساده

و دنیای عجیب و پیچیده ی بیرون!

من فکر میکردم آنروزها

بزرگترین هنر دنیا قشنگ انشا نوشتن و بدون غلط املا نوشتن است

و حقه باز ترین موجود دنیا

روبه پر فریب و حیلت باز است که پنیر زاغک بیچاره را میربود

چه میدانستم روزی میرسد

که باید ذهنم را برای ورود کلماتی چون فقر و فحشا و جنایت و استعمار آماده کنم

و احساس کنم که آن روباه بدبخت

چه جانور خوبی بوده و بد بخت فقط هوس پنیر کرده بود

او نه به زاغک تجاوز کرد و نه او را قطعه قطعه کرد و نه آبرویش را برد!!!

دلم می گیرد...

پنجره را می بندم،

و بوی مهر همیشه کسالت زده ام می کند...

هر چند دیگر

در هیچ مدرسه ای

به شوق حضور من باز نخواهد شد

و دیگر بزرگترین ترس زندگیه من

خواب ماندن و دیر سر کلاس درس رسیدن نیست!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:48  توسط صاعقه 13  | 
the end ( )

 

 

 

 

                                          بنام نامی حق

 

 

 

 

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

                                                         انقد دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من در گیر تنهایی شده

                                                         تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

                                                        آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

 

 

                            

 

                               ***********************

 

 

 

 

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

                                                    هر روز این تنهاییو فردامو تصور می کنم

همسنگ این روزای بد حتی شبم تاریک نیست

                                                    اینجا  بجز دوری تو چیزی بمن نزدیک نیست

هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

                                                   آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

 

 

 

 

 

                                                                    مرگ

 

 

ادامه دارد ...

 

 

                                                          

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 14:18  توسط صاعقه 13  | 
شرمنده ام ( )
با عرض سلام خدت همه دوستان و عزیزان و صحام داران این وبلاگ که متعلق به همست .

اومدم برای عذر خواهی به جهت دیر کردم

ولی باور کنید دلیلم موجهه

یکی از دلیلاش فوت پسر عموم بود

پسر عمویی که هم اسم و هم فامیل و هم سن خودم بود

باور کنید وقتی اعلامیه ها رو می خوندم احساس می کردم خودم مردم و با روحم اومدم و اعلامی هایی که مردم برام نصب کردن و می خونم

اومدنم فقط جهت عذر خواهییه

قول می دم با یه آپ جدید اونم در مورد مرگ خدمتتون برسم

فعلا یا حق


+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:27  توسط صاعقه 13  | 
غزل دلتنگی ... ( )

رفیق ساده من

شریک غم دوری

همین که می سازی با منه تنها خیلی صبوری

برو برو عشقم

اینه سرنوشتم

تقدیر منو تو رو هم اینجوری نوشتن

برو برو برو جونم

سایه بون خونم

من خیلی کمم برای اینکه با تو بمونم

راضی شدیم به جدایی یه روزی هر دو

غم هاش مال من شادیاش واسه تو

این ترانه رو می خونم و می بارم

کاشکی بفهمی الان چه حالی دارم

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:38  توسط صاعقه 13  | 
نقطه سر خط ( )

بسمه تعالی

 

بنام وجودی که وجودم ز وجود پر وجودش گشت موجود .

 

بنام خدای مرام و معرفت.

 

خدایی که هر دفعه منه بنده نا شکر ازش چیزی رو طلب می کنم با صلاح دید خودش بهم میده بی منت.

 

آره خدایا شکرت ...

 

خدایا تو منو از این عالم نجاتم دادی

 

ممنونم ازت

 

ممنووووووووونم

 

 

 

 

 

من عاشقم

 

من از بدو تولد عاشق بودم

 

عاشق خالق منه مخلوق

 

خدایا خیلی می خوامت ...

 

 

 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه  نخواد و تو بگی آره تمومه

 

                                                          همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه

 

تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم

 

                                                           من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم

 

نمی خوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم

 

                                                             چرا عادتم تو باشی می خوام عاشق تو باشم

 

تازه فهمیدم بجز تو حرف هیچکی خوندنی نیست

 

                                                             آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست

 

منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم

 

                                                         خستم از این همل خسته من می خوام جنون بگیرم

 

 

 

در آغوش تو ...

 

می خوانمت تا اجابت کنی مرا

 

و هیچ ترسی نیست

 

آنگاه که آغوش تو امن ترین جای دنیاست

 

و غمی شفاف قلبم را محاصره می کند

 

ویکی ، دو تا ، سه تا و ... هزاران قطره اشک

 

در مسیری نا معلوم می غلطند

 

چشمهایم به دنبالت می گردند

 

و دستی نا مرئی

 

روی پلک هایم کشیده می شود

 

چشمهایم را که می بندم تو را پیدا می کنم

 

و چه احساس عجیبی هستی ...!

 

قلب باکره من از شوق تو آبستن می شود

 

و عشق چقدر زیبا زاییده می شود

 

و هیچ راهی نیست که به تو منتهی نشود

 

و تو با شکوه تر از همیشه

 

بر قله بلند الوهیّت تنها ایستاده ای

 

ای که همه هستی از توست تو خود برای که هستی ؟

 

و چه لبریز از آرامشی

 

پی نوشت :

 

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشه ؟

 

اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟

 

اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟

 

اگر میعاد نباشد رفتن چرا ؟

 

 

 

 

 

 

 

ای خدای بزرگ ! تو چه باشی چه نباشی من اکنون سخت به تو نیازمندم.

 

تنها به این نیازمندم که تو باشی ...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:22  توسط صاعقه 13  | 
Template Powered By : Mr.Mon$Ter